یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

درگذشت آیت اله منتظری

نمی خواهم چهره اش را به دستمالی فرو پوشند
"لورکا"

این روزها (7)


حالا که مجبوری بجز لاشه ی خودت، سنگینی یک لاشه ی دیگر را هم تاب بیاوری.

زن بلند می شود. هنوز میگرن. تلویزیون را روشن می کند، همزمان با یک نخ سیگار. خانه زیر کثافت است. با جارو برقی به جان فرشها می افتد، مبلها، موکت ها.


[و مغز من آنقدر تهی است که خلاء اش ... هوم. یادم نیست. هیچ جیز یادم نیست.]


به ظرفشویی نگاه می کند و ظرفهای کثیف، کپه کپه. فکر می کند می تواند عصر یک کیک بپزد. می شود رویش را با کاکائو تزیین کرد. و آرد تمام شده. فقط تخم مرغ هست.


[آدم خیلی رازها را که بفهمد، این رازها... هیچ کمکی نمی کنند.

نمی شود هر بار، آفتاب که می زند بعد از سحر، دتبال چیزهای خوب که می گردی، نشانه های خوب، خاطرات خوب، که یک روز سگ مصب ِ دیگر را خوب شروع کنی، این دالانهای تو به تو، تو را سر نکشند؟ زنجیرها. شهود ها. ]


زن کاغذها و کتابهای پخش شده زیر میز را توی کشو می چپاند.


[فقط نفرتت را حمل می کنی، احمق.]


--------------------------------------------



پ.ن:

این فیلمها رو دیدهام این روزها:

The Fountain: آرونوفسکی. اونقدر که می گفتند فوق العاده نبود. خوب بود. خاص بود. نه اونقدرهم تعریفی.


Dreamers: امضای برتولوچی پای تک تک صحنه هاش هست. حس خاصی نداشتم.


La Sconosciuta: تورناتوره. دوستش داشتم. خیلی دوستش داشتم.


Inland Impire: یعنی دو ساعت و چهل و پنج دقیق پلک نزدم. یعنی چی؟ وا! پناه بر خدا. من که نفهمیدم. فقط فکر می کنم اگه جهنمی در کار باشه باید یه همچین شکلهایی باشه. یعنی فکر کردم چرا از دیوید لینچ دعوت نکنیم بیاد تو تجمعات اعتراضیمون. یعنی... ها؟!


In the Mood for Love: وانگ-کار- وای. بهترین فیلم این روزهام. عالی. فوق العاده. اگه ندیدین از دستش ندین. عااااالی.







چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹

از سیگارهای سوخته ی من


میگرن.

گریه می کنم.

۴ تا کدئین و ۲ تا ایبوپروفن. کلمات ِ چرخ چرخان ِ در هوا را جلوی چشمانت می سوزانند. سعی می کنم بخوابم. توی کوهستانی، جایی که خوشایند ذهنم باشد و هوا سرد است در کوه. می روم عقب تر، تا سال ۸۶، و سرد ترم می شود، نه از وحشت صداهای پا در نیمه شب. از لرزش ویبره ی گوشیم. نکبت ِ عشق توی گلویم است آنوقت. همه اش با هم، باب دیلن و تام ویتس و بونوئل و تارانتینو. شکارچی و پیرزن ِ پشت چراغ قرمز. وینستون لایت.

برو عقب تر. ۸۴. فاکتور بگیر دختر. ۸۰. می شود با شیطنت های دوره ی دانشجویی خوابید؟ یک دشت صاف، تا نیمه شب ها سر فرو بردن در تکست های انگلیسی و انبوه دیکشنری ها. بیشه زار هم داشت، بابا بستنی وقت ِ برگشتن از دانشکده. فقط لینکین پارکش سردرد آور است، و ادامه اش.

۷۸. جمع شدنمان توی اتاق من. ۴ نفریم. گاهی ۵ یا ۶ نفر. النا ارگ می زند. خوابم می برد.

خواب می بینم: همینجا هستم. دارم گریه می کنم. زنگ که می زنند، برادر بزرگم است. می گوید که آمده دنبالم. چشمهایم درست نمی بیند. تکرار می کند که آمده مرا ببرد. که ماشین دم در است. که لازم نیست چیزی را با خودم بردارم، فقط مانتو و روسریم رابپوشم و بروم.


از خواب می پرم.

گریه می کنم.


پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور! بخسب! پرواز کن! بیارام! – دریا نیز می میرد.


شب ها، این چند شب، همه اش کابوس دارم. با تب می خوابم، و لورکا بیخ گلوم رو می گیره. دیشب بین کابوسها، خواب مرگ وحشتناک لورکا با حمله نیروی انتظامی قاطی شده بود. و فقط خوبیش این بود که پری پیشم بود.


دریا خندید

در دوردست،

دندانهایش کف و

لب هایش آسمان


- تو چه می فروشی

دختر غمگین سینه عریان؟

- من آب دریاها را

می فروشم، آقا.

- پسر سیاه، قاطی ِ خونت

چی داری؟

- آب دریاها را

دارم،آقا.

- این اشک های شور

از کجا می آید، مادر؟

- آب دریاها را من

گریه می کنم، آقا.

- دل من و این تلخی بی نهایت

سرچشمه اش کجاست؟

- آب دریا ها

سخت تلخ است، آقا.


دریا خندید

در دوردست،

دندانهایش کف و

لب هایش آسمان.


" لورکا "


----------------------


بی ربط نوشت : از یه چیزی مطمئنم و اون اینه که نمی خوام مادر بشم، به هیچ قیمتی. بزرگترین وحشت زندگیمه. و هر کاری می کنم تا این اتفاق نیفته. میرم تو جهنم. می دونم. مهم نیست.


پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

"The year before years..."LAST YEAR AT MARIENBAD


کلمات ِ تو سری خورده ی مزین به نئون.

غروب تر و تیرگی هوا، طراحی که می کنم چشمهای خودم هم خطوط را نمی بیند و فکر می کنم آنوقت ها هم همینطور بوده، نه؟ انسانی با استخوانهایش، کتف،‌ ستون فقراتی از سنگ، ظریف روی انگشتها، و جای چشم فقط دو حفره. جایی گوشت، بوی خون، سََبَعیت ِ متصاعد، فوت پرینت هایی زیر پَهن۫ دشتهای آسفالت .

" و تویی که قربانی نفرتی هستی که شروع بافتش، رج به رج، را ندیده ای، خام، توی گمانهای خودت به دیرینگی انگشتها، نشانه های اتهام، ـ قدمت دارند، میدانی؟ ریشه هایشان، ریشه هایشان.ـ نگاه کرده ای و پی جوی لکه ای، روی سفید ترین لباس شبت گشته ای." بی انصاف. بی انصاف.

گویا به طالعم تسلیم شده ام در جای نباید.

نگشتم دنبالش. هیچ جا. آوردند جلوی چشمهام. همین ابر وباد و مه و خورشید و فلک ِِ گور به گوری. حالا؟ وقتی مغزت از انبوه افیون چرخ واچرخ می زند توی کوچه خاکی و آنهم شب؟ لعنت. بی رمق، نفس بریده. و خون شتک زده، بالا آورده ای، های های گریه کرده ای، و مویه زمزمه کرده: مادر...مادر... بعد تر یادت آمده که هیچ کمکی اینجا به کار نمی آمد. هذیان مسلول، و طراحی از ساختمانهایی که همه به طالعشان تسلیمند.




but romeo is bleeding but nobody can tell
and he sings along with the radio
with a bullet in his chest
and he combs back his fenders
and they all agree its clear

that every thing is cool now that romeos here


-------------------------------------------



پ.ن۱: همه اش به هم مربوطه. چیزایی که تو این پستم نوشتمو می گم. فقط همین. چون می دونم بی ربط به نظر میان گفتم!

پ.ن۲: پوریا، اینجا کامنت دونیت غیر قابل دسترسه. ندانم چرا.


شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹


در قصه ای برفی
سورچی پیری
سر در گوش اسبش نهاد و رازش را گریست
من رازم را با که بگویم

ابری در سرم
ابری در گلویم
خدایا
به قطره ای باران محتاجم.

" عمران صلاحی"


جمعه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۹

از خاکستر و سنگ – که در معرض نور از سرما منجمد می شود-


خدا، شاهدمان نمی شود. می شود؟

آمده اند زندگی مرا ببینند. حتی از خانه ام، اتاق خوابم فیلمبرداری کردند. گفتم الان است که کشو لباسها را هم زیر و رو کنند. و شب پاهام همینطور می لرزید. تا الان. ساق پاهام. شب فکر کردم مرگ یک بار، شیون یک بار. چکارشان کنم وقتی پچپچه، ‌همهمه می شود وهمه جا رطوبت، نه، شرجی خون گرفته هوا، و نفس که بکشم حلقم پر از لخته می شود؟


تب.


اسمش چه بود. چیزی شبیه تلالو، درخشش. و فکر کردم، تو خیالهای ممنوعه ام،‌ که تو هستی. آدم گمانش می برد به شاعری، نویسنده ای، که خوب بلد است حرف بزند. ته پس کوچه ای،‌ شروع کند به دکلمه ی چیزی با صدای بلند،‌ و تصویر آجرهای قدیمی دیوارها باشد، بویشان، ‌رنگشان، ‌طعمشان. این جماعت اینها را چه می فهمد. احمقها با مته می افتند به جان مغز آدم، و آخر هم نمی فهمند چیزی را که دنبالش بودند به پول سیاهی نمی ارزیده. در عوضش اینهمه سیل، سیل، سیل شعرهایی که هزار بار از برم...



شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

شاید بدان سبب که از هندسه آگاه نبودی


خواسته ناخواسته می روی پی ِجذبه ی ناگهان ِ چیزی، مثلا قهوه ی ترک با آن ته نشینش که جان می دهد برای فال گرفتن، یا درختهای پارک طالقانی یا تو بگو همین خلد برین سابق خودمان، که عوضیها نمی دانند برای مشروب و چیپس کنارش نیست که ساخته اندش، برای اختلاف فازهای هق هق هاست، آره، می روی مقهور چیزی شوی.

اسمش زمانهای معلق بود. آره . همین. زمانهای معلق. و به دلم چسبید. فکر که می کنی نمی دانی همه اش واقعیت داشته یا نه، یا نصفش، یا بالکل ساخته ی مغزی نشئه. چه فرقی دارد. شب که می شود و چراغهای زیر نخلها روشن می شوند، شروع می شود لامصب. سر دردم مجال نمی دهد هوار بکشم. می پیچم توی گور گم شده ام و از از ابتدای علامت سوالها تا آخرش که هیچوقت ظهور نمی کند،‌ مالیخولیای هیستریک خنده اوج اوج اوج تا اینکه نفهمم کی ازپا افتاده ام.

نشانی های بی محابا، لامصب ترینشان هم تباهت کرده اند ، خواسته نا خواسته،‌ بوی سوختگی پوست می دهند توی آینه. هی لورکا... لورکا... پیراهن قرمزت را بپوش و بیا زیر این آسفالت با هم سیب بخوریم.



شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

سیمای زنی در دوردست


این چهره ی عبوس و ابروهای دیگر همیشه در هم کشیده، صدای خش دار، و انباشتگی و در هم لولیدن حروف جوشان در مغز ساعی من.

فیلم می بینم، "مرد در تاریکی" پل آستر کتاب خوبی بود، کمبود موسیقی دارم، نه، کمبود آدم، که فقط عکس نباشد، و دعا می کنم هر کسی که به اشتباه شماره ام را می گیرد و حرف نزده قطع می کند، بعد ترش اس ام اس ندهد که اشتباه شده و این حرفها، هیچ نگوید ، هیچ. نیاز دارم به قلقلک دادن خودم با خیال ها. نمی فهمد که. که چقدرها، چقدرها، چقدرها... لازمش دارم، می خواهمش خیال را.

این روزها بجز تنهایی کشنده، نبود ساده ترین امکانات تمدن در شهری کوچک سیویلایز نشده، به درون برگشتنم، با سرعت نور انگار هلم میدهد به خوشایندی و نا خوشایندی رسیدن به بی اختیاری ِ تداعی. و در ظاهر فقط پوشیدن چادر نماز در راهرو آپارتمان است، کاری که برای اولین بار است تجربه اش می کنم، از من نیست و شروع رهای جدیدی است که هنوز دوستش ندارم.




--------------

پ.ن 1: خیلی کم به اینترنت دسترسی دارم. تلفنمون کماکان قطعه.
پ.ن2: رضا، اینجا فیلتر شده بلاگت.

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

وقتی صفای باطن می خندونتت


امروز توی جاده فکر می کردم، نمی دونم به خاطر ِ بی کسیه یا اون ریشه ی جنوبی ام، که اینقدر این نخل ها رو دوست دارم...